سيد محمد باقر برقعى
567
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شعرش از لطف مضمون و انسجام لفظ و معنى بهرهء كافى دارد . دنيا را ولش ! عارفان از هفت وادى بگذرند * من شدم حيران به شهر اوّلش تا به استغنا رسد در راه عشق * سالك ، امّا غرق خون گردد دلش گرچه داند رهرو اين راه دور * جز فنا هرگز نباشد حاصلش بازهم پا مىنهد در راه عشق * تا نخوانند اهل حكمت غافلش تا كسى را از جنون نبود نشان * كى توان خواندن فهيم و عاقلش مرد نتواند گذشت از بحر عشق * تا نگردد غرقه در خون كاكلش مدّعى در مدح دنيا گفت ، ليك * گفته « گلپرور » كه : دنيا را ولش حيطهء تقدير راه ما گمگشتگان در حيطهء تقدير نيست * راه اصلاح بشر در حدّ و در تعزير نيست جان ما را با نگاهى مىتوان از ما گرفت * قتل ما دلخستگان را حاجت شمشير نيست دستگيرى كن مرا اكنون كه افتادم ز پا * هيچگاه از بهر كار خير ، جانا دير نيست در نگاه يار مىخوانم ز هجران آيهها * داستان عشق را تأويل يا تفسير نيست داستان شيخ صنعان را ملامتگو مباش ! * شعله خاكستر كند ، بحثِ جوان و پير نيست دادهام از كف تمام هستى و ، شادم هنوز * ورشكست عشق را اى نازنين تقصير نيست ناله بس كردم ز هجر يار من مجنونصفت * در دل ليلى خدايا ازچهرو تاثير نيست مانده « گلپرور » به راه عشق و سرگردان هنوز * راهخودگمكرده ، در انديشهء تدبير نيست بهر گلها بهر گل از خارها چندى خوارى مىكشم * بار هجر يار را با بردبارى مىكشم رنجهاى زندگى از پا مرا افكنده است * گنج ناپيدا و من هم بىقرارى مىكشم